سایت منوتوبت

سایت منوتوبت

ثبت نام سایت منوتوبت,سایت منوتوبت بدون فیلتر,سایت manotobet,,پیش بنی ورزشی منوتو بت,آدرس جدید manotobet,منو تو بت پیش بینی فوتبال,سایت منوتوبت

وقتی برگشتیم خونه غروب سایت منوتوبت بدون فیلتر بود.آرش هنوزازسرکاربرنگشته بود ولی کوروش خونه بود.ماندانا سایت manotobet مشغول درساش بود.بهنام هم بامن اومد داخل خونه چون میدونست اون موقع کوروش خونه است.چون به درسهای فردام نرسیده بودم ازبهنام تشکرکردم ورفتم بالا ولی بهنام تا موقع شام با کوروش توی هال پایین میگفتن و سایت منوتوبت بدون فیلترمیخندیدن سایت منوتوبت بدون فیلتر صدای خنده هردوتاشون تا بالا می اومدوقتی سایت منوتوبت آرش اومد وخواستیم شام بخوریم بهنام دیگه نموند ورفت خونه خودشون.خونشون روبه روی خونه مابود.اون شب سرشام کوروش روبه آرش کرد وگفت:بهنام گفته ازفرداآنی روخودش میبره مدرسه ومیاره دیگه نمیخواد اینقدرنگران باشی.ازخوشحالی جیغ کشیدم وگفتم:وای چه باحال…آخ جون دوباره راحت شدم. سایت manotobet آرش خندید وگفت:خوب خداروشکر.ازاون شب فصل تازه ودوباره زندگیم شروع شد.دیدارهای هرروزه با بهنام…حداقل روزی دوبار…مسیررفت وبرگشت مدرسه که دورهم بود باعث شده بودآرش همیشه سایت منوتوبت نگران باشه ولی حالاکه بهنام تقبل کرده بود من روببره وبیاره خیال هم آرش هم کوروش راحت شده بود.ماندانا دبیرستانش به خونه نزدیک بود ولی من چون هنرستان میرفتم مسیرش خیلی دوربودوبهنام باوجودی که خودش دانشجوبود ولی وقتش روخیلی سایت منوتوبت بدون فیلتر خوب تونست تنظیم کنه ومنم دیگه خیلی راحت شده بودم.همه چی داشت برام رنگ وبوی تازه میگرفت اون تنهایی آزاردهنده رخت بسته ورفته بودهرجا میخواستم برم…بهنام…هرکاری داشتم…بهنام…هرچی میخواستم…بهنام…دیگه بهش عادت کرده بودم خودمم نمیتونستم بدون اون کاری کنم…خودشم این روخوب فهمیده بود ولی سایت manotobet هنوزلجبازی هام روداشتم اما تنها کسی که بعد آرش میتونست درکمترین زمان ممکن من روقانع کنه تا دست ازلجاجتهای بی موردم بردارم بهنام بود.دوسال دبیرستان مثل برق گذشت اون سالی که پیش دانشگاهی رومیگذروندم یک کم تو یکی ازدرسهام مشکل پیداکرده بودم که بازم بهنام به دادم رسید.روزی سه ساعت به طورفشرده اون درس روبامن کارکردودست آخربهترین نمره کارنامه ام هم درهمون درس به چشم خورد…بزرگترشده بودم وکمی سرکش ترازقبل!گاهی با بهنام بحثم میشداونم سرمسائل جزئی مثلا رنگ کفشم یا رنگ مانتوم یاحتی جزئی ترازاینها مثلاکانال تلویزیون ولی بیشتراین بهنام بود که حرفش روبا سیاست ومنطق به کرسی مینشوند.

ثبت نام سایت منوتوبت

نمیدونم  ثبت نام سایت منوتوبت چراوقتی باهاش بحثم میشد برام مثل کوروش وآرش میشد به خاطراختلاف سنیم برخلاف میل باطنیم باکلی غرولند کوتاه می اومدم ولی دربعضی مواردهم زیربارنمیرفتم.کنکوراون سال رودادم ودرتهران قبول شدم.بهنام حتی بیشترازآرش وکوروش خوشحال شده بودوبه مناسبت قبولیم سایت منوتوبت بدون فیلتر تو دانشگاه یه گردنبند فیروزه خیلی قشنگ بهم هدیه کرد که به قول عمه مهین بابه گردن انداختن این فیروزه ازچشم شوردیگرون دورباشم.دوهفته بعدتولدپسرعمومنوچهربود وچون بچه های فامیل همه همسن وسال ثبت نام سایت منوتوبت بودیم ترجیح دادیم با اجازه ازبزرگترها فقط ما جوونهای فامیل بریم به ویلای عمومنوچهردرکرج که درجاده چالوس بود.اون شب وقتی من وبهنام رسیدیم به باغ فهمیدیم فقط بچه های فامیل نیستن بلکه بچه ها دوستهاشون روهم دعوت کردن وبه نوعی یه پارتی توپ(پیام پسرعمو منوچهر)راه انداخته بود.به محض ورودمون به باغ متوجه شدم بهنام ازاین وضع اصلا خوشش نیومده.ماشین رودرگوشه پارکینگ پارک کردوقتی رفتیم داخل ساختما ن بروبچه های فامیل وبقیه کلی ذوق کردن منم که ذاتا ازمهمونی ورقص بدم نمی اومد کلی کیف کردم تا خواستم برم وسط بهنام دستم روگرفت وخواست همراه خودش ببره پیش کوروش ودوست دخترکوروش که کنار سالن نشسته بودن.اصلا ازاین کاربهنام خوشم نیومد بنابراین محکم ایستادم ودستم روازدستش کشیدم بیرون.ایستادبرگشت وباتعجب آمیخته به خشم نگاهم کردولی من درحالیکه بالجاجت وخیرگی نگاهش میکردم عقب عقب رفتم وسط جمع بچه ها وهمراه اونها مشغول رقصیدن شدم…اون شب خیلی بهم خوش گذشت شاید دوساعتی بودکه به همراه همه می رقصیدیم…آرش نیومده بود.اون نوهءبزرگ فامیل بودواصولازیادقاطی مانمیشدولی کوروش ومانداناهمیشه بودن.خیلی شلوغ بوداحساس میکردم دیگه بزرگ شدم وقبولیم دردانشگاه زیادی ذوق زدم کرده بودحس میکردم هرکاری مجازم بکنم واون شب میخواستم فقط ثبت نام سایت منوتوبت خوش بگذرونم…پیام سالن روخیلی قشنگ با رقص نورنورپردازی کرده بودوموقع رقص فقط رقص نورها روشن بودن تواوج خوشی بودم که یکدفعه حس کردم یکی مچ دستم رومحکم گرفت وازوسط سایت manotobet جمع کشید بیرون.سروصدازیاد بود وهیچکس متوجه نشد این بهنام هستش که من روازجمع جدا کرد وبه حیاط برد.نم نم بارون می اومد همه جا تاریک بودچون داخل خیلی گرم بود وقتی من روکشید بیرون احساس لرزکردم.کتش رودرآوردوانداخت رودوشم ولی دیدم صورتش خیلی عصبیه.سردم شده بود وکمی می لرزیدم گفتم:چته؟چرا مثل دیوونه ها من روکشیدی بیرون؟خیره به چشمام نگاه کرد گفت:آنی!!!تاکی میخوای قاطی این آشغالها بلولی؟عصبی شدم وگفتم:کرم خودتی من کرم نیستم که بلولم.برگشتم که برم داخل ساختمان بازوم روگرفت ومحکم برگردوندم.گفتم:چه مرگته؟امشب چته؟همه دارن میرقصن خوب منم میخوام برم برقصم…عصبی شده بود گفت:توغلط میکنی…هرچقدررقصیدی بسه دیگه.بازوم روسعی داشتم ازدستش دربیارم گفتم:به توچه؟صداش کمی بلند شده بودگفت:من دوست ندارم تو برقصی…اونهم قاطی اینها.گفتم:دستم روول کن به جهنم که دوست نداری…نفهمیدم چطورولی به قدری سریع زدتوصورتم که برای لحظاتی گیج شده بودم……….پایان قسمت سوم.
داستان دنباله دار قسمت چهارم

سایت منوتوبت بدون فیلتر

هاج وواج مونده بودم باورم ثبت نام سایت منوتوبت نمیشد به این راحتی بهنام بهم سیلی زده باشه!به شدت عصبی شده بودواین ازچهره اش معلوم بود.دستم روگرفت وبه طرف پارکینگ برد سایت منوتوبت بدون فیلتر .درب ماشینش روبازکردوتقریبا من روهل دادداخل ماشین وبعد درب ماشین روچنان محکم بهم کوبیدکه فکرکردم الانه که شیشه کنارم خوردبشه ولی نشد.گریه نمیکردم!!!هنوزتوشوک کشیده ای که خورده بودم قرارداشتم.بهنام برگشت داخل ساختمان وبارونی من روبه همراه روسریم برداشت وسوارماشین شد.هنوزماشین روروشن سایت manotobet نکرده بودکه کوروش کنارشیشه سمت من رسیدوباانگشت چندضربه به شیشه کوبیدوگفت:کجا؟!!!!نگاهی به بهنام کردم نمیدونستم چی باید بگم.بهنام عصبی ازماشین پیاده شد وگفت:کوروش نوکرتم…اعصابم ریخته بهم مابرمیگردیم تهران.کوروش دولاشدوبه من که حالاشیشه روپایین کشیده بودم نگاه کردو سایت manotobetگفت:توچته؟!!…توهم برمیگردی؟بهنام به جای من جواب داد:آره بامن برمیگرده به اندازه کافی رقصیده بسه دیگه.کوروش به صورت من دقیق شدوگفت:آره؟میخوای برگردی؟بهنام دوباره نشسته بود داخل ماشین وماشین روروشن کردیه دستش روگذاشت روی پای من وبافشاری که به پام واردکردفهموند که نباید پیاده بشم یا حرفی خلاف میل اون بگم بعد روکردبه کوروش وگفت:کوروش چه اصراری داری آنی روتوی این خراب شده قاطی اون آشغالهایی که معلوم نیست ازکدوم جهنم دره پیام پیداشون کرده نگه داری؟کوروش گفت:بهنام هیچ معلوم هست چته؟صدای کوروش هم بلند شده بود میدونستم اگرکوروش بفهمه بهنام دستش روروی من بلند کرده تحت هیچ شرایطی نمیتونستم جلوی واکنش کوروش روبگیرم.بهنام سایت manotobet باعصبانیت گفت:من اجازه نمیدم آنی اینجا بمونه.کوروش ماشین رودورزدوبه سمت درب کناربهنام رفت وبا ثبت نام سایت منوتوبت عصبانیت گفت:بهنام توچی کاره ای مگه؟من خودم هستم اصلا…بهنام وکوروش همسن وکاملا هم قد وهیکل بودن وهردوعصبی.میدونستم هرلحظه امکان درگیری بین این دوداره شدت میگیره سایت منوتوبت بدون فیلتر باید کاری میکردم تا مهمونی پیام خراب نشه چون بعید نبود صدای بلند هردوی اونها به گوش بقیه برسه.سریع ازماشین پیاده شدم وگفتم:کوروش…کوروش…من خودمم میخوام برگردم تهران.کوروش برگشت وباعصبانیت نگاهی به سرتاپای من کرد وگفت:خیلی خوب.وبعدبدون هیچ حرفی برگشت داخل ساختمان.بهنام هم که به حالت نیمه ازماشین برای درگیرشدن  سایت منوتوبت باکوروش پیاده شده بوده دوباره برگشت داخل ماشین ومنتظرمن شد.بهنام تاخودتهران بامن دعواکرد ودائم بهم گوشزدمیکردکه باید این بارآخرم باشه که اینجوری خودم روقاطی یه مشت دختروپسرمیندازم.نمیدونستم چی جوابش روبدم.سرم به شدت دردگرفته بودوباهردادی که سرم میکشید سایت manotobet احساس میکردم مغزم داره منفجرمیشه.اتوبان که به پایان رسیدهنوزداشت بامن دعوامیکردنتونستم طاقت بیارم بافریادگفتم:بسه دیگه…باشه…باشه…هرچی توبگی…فقط بس کن دیگه دادنکش سرم داره منفجرمیشه.اونشب باسردردی شدید رسیدم خونه وبی هیچ حرفی با مامانی وآرش سریع رفتم به اتاقم وبعدخوردن یه قرص مسکن قوی خوابیدم…ماههای سایت منوتوبت اول شروع دانشکده برام خیلی جذاب بود.محیطی نو وجدید بادوستهایی متفاوت ازاونچه که قبلا دردبیرستان دوروبرم روگرفته بودن.دختروپسرهمه باهم بودیم وخیلی زود یه گروه11نفری شدیم که همیشه توی محوطه دانشکده باهم بودیم.مریم وترانه وسپیده ولاله ورزیتا دوستهای من بودن ثبت نام سایت منوتوبت که باهم هم رشته بودیم هرکدوم باپسری ازدانشکده خودمون دوست شده بودن که بامن میشدیم11نفر.تورفت وآمددانشکده درابتدابهنام بامن بود ولی چون خودش مرحله فوق قبول شده بود کلاسهاش با زمان من تداخل پیداکردودیگه نمیتونست همیشه من روهمراهی کنه.آرش اون سال برای راحتی من یه ماشین برام گرفت وچون تصدیقمم گرفته بودم خیلی زود احساس استقلال بهم دست داد ودیگه این خودم بودم که گاه تنها وگاه به همراه دوستام که توی مسیرم بودن به دانشکده میرفتم.بهنام ازاین وضع ناراضی بودوکاملا بروزمیدادخیلی صریح ازم میخواست که مثلابا فلانی حرف نزنم…بافلانی راه نرم…چرابافلانی سایت manotobet زیاد بگوبخند سایت منوتوبت دارم؟…چراموبایلم زنگ سایت منوتوبت بدون فیلتر خورش زیاد شده؟…چرامثلا فلان روزبعدتموم شدن کلاسم برنگشتم خونه ودیرترازموعدرسیدم خونه؟…چرا؟…چرا؟…چرا.سعی میکردم زیاد به حرفاش اهمیت ندم ازطرفی خیلی وحشت داشتم کوروش وآرش ازقضیه شب تولد پیام باخبربشن برای همین زیادهم سعی نمیکردم بابهنام کل کل کنم اما درنهایت خوش بودم ولی میدونستم کوروش متوجه خرابی رابطه بین من وبهنام شده فقط منتظره من دهن بازکنم تا به قول خودش بهنام رولهش کنه ولی من هیچ وقت نمیخواستم کدورتی پیش بیادگرچه که گاهی خودم به شدت ازدست بهنام کلافه میشدم…اواخرترم دوم بود که سعیددوست لاله پیشنهاددادبعدازظهرهمه بریم چایخانه سنتی تودربند.پیشنهاد جالبی بودالبته من اهل قلیون نبودم ولی مدتها بود که سیگارمیکشیدم بنابراین درکنارگروهمون که همه عاشق قلیون بودن بعدازظهرهمون روزهمگی که شامل چهارتاماشین میشدیم رفتیم دربند.وقتی رسیدیم بچه ها سفارش کباب وقلیون دادن خیلی خوش گذشت بعد شام بچه ها ازاونجا دل نمیکندن نشسته بودیم سایت manotobet وهمه گرم خنده وشوخی بودیم ویکی ازمسخره بازیهامون شده بود خوندن اس ام اسهای خنده داربرای همدیگه.سرم پایین بود وداشتم اس ام اس گوشی سپیده رومیخوندم بقیه سایت منوتوبت هم درحال خنده بودن یکدفعه دیدم همه ساکت شدن.سرم روازروی گوشی ثبت نام سایت منوتوبت بلندکردم دیدم همه دارن به شخصی که کنارتخت ونزدیک من ایستاده نگاه میکنن.سرم روبرگردوندم دیدم بهنام کنارتخت ایستاده وخیره شده به صورتم………….پایان قسمت چهارم
داستان دنباله دار قسمت پنجم
بهنام نگاهی به جمع کردوبعدروکردبه من وگفت:خوبه..عالیه..دیگه کجاها باید بیام پیدات کنم؟گفتم:بهنام بریم بیرون باهم صحبت میکنیم.خنده ءپرمعنی کردوگفت:بیرون؟بلندشوبریم… میریم خونه.فهمیدم دوباره قاطی کرده وازترس اینکه نکنه جلوی بچه هاحرکتی بکنه که برای شخصیتم گرون تموم بشه سوئیچم سایت منوتوبت بدون فیلتر روازکیفم به همراه کارت ماشین بیرون آوردم ودادم به مهران ورزیتاگفتم:بچه هاماشین من روشماها بیارین خونه من بابهنام میرم.بچه ها بعد این حرف من یکی یکی بلند شدن وگفتن ماهم برمیگردیم.بهنام ازسالن بیرون رفته بودوجلوی درایستاده وهنوزبه من نگاه میکرد.شروین گفت:آنی اگه فکرمیکنی مشکلی پیش اومده من ومریم بابهنام صحبت کنیم؟سریع گفتم:نه…نه من خودم حلش ثبت نام سایت منوتوبت میکنم چیزمهمی نیست.بعدباعجله وزودترازبقیه ازسالن خارج وبه همراه بهنام سوار سایت منوتوبت ماشینش شدم.عصبی رانندگی میکرد ومدتی که گذشت مثل بمبی که منفجربشه فریادکشید:توشعورنداری؟این� �ا چه غلطی میکردی؟سعی میکردم خودم روکنترل کنم صدام می لرزید ازترس نبود فقط عصبی شده بودم که چرابهنام شب همه روخراب کرده بود.دوباره فریاد کشید:باتوهستم…کری؟میگم قاطی اینها اونم توی اینجاچه غلطی میکردی؟دنبال چی هستی تو؟بادندون لب پاینم روگازگرفتم میخواستم تمرکزداشته باشم باصدایی آروم گفتم:بهنام دادنکش آرومترهم میتونیم باهم حرف بزنیم…درثانی اونها دوستهای من هستن جای بدی نبودم شام خوردیم و…فریادزد:خفه شو…وقتی زنگ زدم خونتون وماندانابهم گفت که کجارفتی باورم نمیشد.گفتم:چرا؟چرابهنام سایت manotobet ؟مگ ه اینجا چه عیبی داره؟مگه باخودت بارها این اطراف نیومدم مگه بارها باهم اینجاهاشام نخوردیم چرااون موقع اینجابدنبوده حالاکه بادوستام اومدم بد شده؟بهنام نگاه عصبی به من کردوگفت:میگم که شعورنداری.گفتم:بهنام من شعوردارم…کاربدی هم نکردم.باعصبانیت وبااینکه سرعت بالایی داشت ماشین روکشید سمت خاکی جاده ونگه داشت.ازماشین پیاده شد ودررومحکم بهم کوبید.میدیدم چقدرعصبی شده ولی منم عصبی بودم.بیشترازروی بچه ها خجالت میکشیدم که بهنام بارفتارزشتش شب اونهاروهم سایت منوتوبت خراب کرده بود.ازماشین پیاده شدم ورفتم کنارش ایستادم وگفتم:ببین بهنام من نمیدونم توچرااینجوری میکنی ولی این روبدون که توبارفتارزشتت شب همه دوستهای من روهم خراب کردی…بی هیچ دلیلی.فریادزد:مگه توبه من قول ندادی بااین جورجماعت نگردی؟اصلا نمیفهمم چرابایدبیای اینجا؟جایی که همه دارن…گفتم:بهنام جماعتی که الان مدنظرتوست همه دوستهای من هستن ومن بااونهاهرجادوست داشته باشم میرم به توهم ربطی نداره.نگاه پرازخشمی بهم کردباتمسخرگفت:چه جمع باحالی هم هستن اونها قلیون میکشن وتوی بیشعورهم سیگارلای انگشتت…میدونی مردم چی فکرمیکنن؟گفتم:بسه بهنام. سایت منوتوبت بدون فیلتر..اونجاکسی به کسی کاری نداره.بازوم روگرفت ومن رودوباره برگردوندتوی ماشین درهمون حال که درماشین رومیبست گفت:توهنوزم بچه ای وبیشعورولی آدمت میکنم.در ثبت نام سایت منوتوبت ماشین روبازکردم واومدم  سایت manotobet پایین به طرفم برگشت وبافریاد گفت:بتمرگ توماشین.ماشین پلیس راه باچراغهای گردون وروشن کنارجاده کشید وبغل ماشین مانگه داشت.افسری پیاده شدوگفت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *